تبليغاتX
صلا ای صوفیان
صلا ای صوفیان
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی / ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

من دوستي به نام مانتي رابرتز دارم كه يك مزرعه پرورش اسب دارد.

يك روز كه در حال صحبت بوديم او داستاني را براي من نقل كرد.

 داستان پسري كه فرزند يك تعليم دهنده اسب دوره گرد بوده كه از اصطبلي به اصطبل ديگر، از مسابقه اي به مسابقه ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر مي رفت تا اسب ها را آموزش دهد. 

بنابراين درس خواندن آن پسر در دبيرستان مرتباً با وقفه مواجه مي شد وقتيكه سال آخر دبيرستان بود از او خواسته شد تا در يك صفحه بنويسيد تا در آينده مي خواهد كه و چه كاره باشد.

آن شب او هفت صفحه در توصيف هدف خود يعني داشتن يك مزرعه پرورش اسب نوشت.

 و درباره رؤياي خود با تمام جزئياتش نوشت و حتي يك شكل از يك مزرعه 200 جريبي كه در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسير مسابقه مشخص شده بود كشيد. و سپس نقشه يك ساختممان 370 متر مربعي را كشيد كه در مزرعه 200 جريبي او واقع شده بود.

او تمام آرزوهاي خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم  داد. 

دو روز بعد نوشته هايش به دست خودش بازگشت در صفحه اول يك F (نمره بسيار پايين) با رنگ قرمز نوشته شده بود.

 با يك توجه كه نوشته بود «بعد از كلاس بيا پيش من». پسر با  صفحات حاوي رؤياهايش به ديدن معلم خود رفت و از او پرسيد چرا نمره اش F شده است؟

معلم در پاسخ به او گفت اين يك رؤياي غير واقعي براي پسري در شرايط توست. تو فرزند يك خانواده دوره گرد از خانواده سطح پاييني هستي! و هيچ سرمايه اي نداري براي داشتن يك مزرعه پرورش اسب مقدار زيادي پول لازم است. تو بايد يك زمين و اسبهايي با نژاد اصيل بخري و آنها را تكثير كني كه همه اينها مقدار زيادي پول لازم دارد. براي انجام چنين كاري هيچ راهي وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه كرد: اگر تو دوباره با واقع گرايي بيشتري اين مطالب را بنويسي من هم در نمره تو تجديد نظر مي كنم.

پسر به خانه رفت و مدت طولاني در اين مورد فكر كرد و از پدرش در اين باره كمك خواست ولي پدرش به او گفت ببين پسرم تو بايد خودت اين كار را تمام كني و از ذهن خودت كمك بگيري. البته من مي دانم كه اين تصميم بزرگي براي توست.

بالاخره بعد از يك هفته كلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هيچ تغييري به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو مي تواني نمره F را براي من نگه داري و من هم رؤياي خود را براي خودم نگه مي دارم.

بله آن پسر مانتي بود. او اكنون يك مزرعه اسب 200 جريبي دارد و در حالي اين داستان را تعريف مي كرد كه در خانه 370 متر مربعي خود نشسته بود. مانتي ادامه داد. من هنوز آن ورق كاغذها را دارم.

 او اضافه كرد بهترين قسمت داستان اينجاست كه دو تابستان پيش همان معلم دبيرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من براي يك تور يك هفته اي آورد. وقتي كه معلم قديمي داشت آنجا را ترك مي كرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤياي تو بودم. در آن سالها من رؤياي بچه هاي زيادي را دزديدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودي كه رؤياي خود را نگه داري.

اجازه ندهيد هيچ كس رؤياي شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگيريد.


 نويسنده: جك كنفيلد




زلال باش ... ،‌ زلال باش 

فر
قی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست

خوب زندگی کنید.

مهسا




نوشته شده در تاريخ 22 Apr 2012 توسط  مهسا

ای مهر تو بر دلها وی ذکر تو بر لبها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها

تا عهد تو در بستم ، عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها


 

خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
"
نرسیده به درخت کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است 
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، 
سر به در می آرد 
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا،
خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟


از بار گنه شد تن مسکینم پست 

 یارب چه شود اگر مرا گیری دست

گر در عملم آنچه تو را شاید نیست 

 اندر کرمت آنچه مرا  باید هست ...



   کمی حرف دل:

می گویند
تنها بنايي که هر چه بيشتر بلرزد محکمتر مي شود، دل آدمي است ... خدایا این بنا را آنقدر محکم کن که لایق حضور عشق تو باشد.
خدایا تو بی آغازی و بی انجام
رویاهای بی باک من هم نهایتی ندارند
تو دادرس آرزوهای سرکشم باش

همیشه : مهسای تو 







نوشته شده در تاريخ 26 Jan 2012 توسط  مهسا


...مقدمه ای ندارم برای تصویری که خودش دنیایی حرف برای گفتن دارد





نوشته شده در تاريخ 17 Jan 2012 توسط  مهسا

روزي مارك از مدرسه به خانه مي آمد. 

در راه پسري نظر او را به خود جلب كرد كه زمين خورده بود 

و همه كتابهايش همراه با دو پيراهن، يك توپ بيسبال، يك جفت 

دستكش و يك ضبط صوت كوچك روي زمين پخش شده بود. مارك زانو زد 

و به آن پسر كمك كرد تا تكه هاي كاغذي از يك مقاله را جمع كند. پس از

 آن چون مسير آن دو يكي بود با هم به راه خود ادامه دادند. و او به آن پسر

 كمك كرد و قسمتي از وسايلش را برايش حمل كرد. مارك متوجه شد 

اسم آن پسر بيل است و عاشق بازيهاي كامپيوتري، بيسبال و تاريخ است. 

مارك متوجه شد بيل مشكلات زيادي در زندگي خود دارد و دختري كه به 

او علاقه داشت از دست داده است. آنها به خانه بيل رسيدند. بيل از مارك

 دعوت كرد تا با او تلويزيون تماشا كند و همراه با او كيك و چاي صرف كند. 

آن دو بعدازظهر دلپذيري را همراه با خنده و صحبتهاي كوتاه سپري كردند. 

پس از آن مارك به خانه خود رفت. آن دو پس از آن يكي دو بار ديگر همديگر 

را ملاقات كردند. بعد از مدتها هر دوي آنها از يك دانشگاه فارغ التحصيل شدند. 

و در جشن فارغ التحصيلي يكديگر را ملاقات كردند. بيل از مارك خواست

 تا با يكديگر صحبت كنند.

بيل اولين ملاقات آنها را يادآوري كرد. بيل از مارك پرسيد: آيا مي داني

 چرا در آن روز آنهمه وسايل را با خودم حمل مي كردم؟ حتي قفسه 

خود را در مدرسه خالي كرده بودم تا براي نفر بعدي مزاحمتي نباشد. 

مارك با تعجب به او نگاه مي كرد. بيل ادامه داد: من تعداد زيادي از 

قرصهاي خواب مادرم را برداشته بودم تا خودكشي كنم! بعد از اينكه 

ما با يكديگر اوقاتي را گذرانديم، صحبت كرديم و خنديديم، من متوجه شدم 

اگر من خودم را كشته بودم آن لحظات و لحظات شيرين بعدي را كه در انتظار من

 بود از دست مي دادم. پس آن موقعي كه تو آن كتابها را برداشتي فقط در جمع

 و جور كردن آن وسايل به من كمك نكردي بلكه جان مرا نجات دادي!

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند

در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

 4 صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.


  

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو 
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
 وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
 
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
 وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

 باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
 گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

 آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
 آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

 چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
 فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

 تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
 چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو 

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
 ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

 قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما 
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

 بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
 کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

 گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را 
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

 گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
 ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

 تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
 تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

 شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
 هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

 یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
 یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

 ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
 نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن        

        آینه صبوح را ترجمه شبانه کن   


  درود و سپاس:

مهسا





نوشته شده در تاريخ 16 Jan 2012 توسط  مهسا

یک شبی مجنون نمازش را شکست     بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق  آن شب مست مستش کرده بود       فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                           پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای             بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای                        وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی                 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن         من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم             این تو و لیلای تو. من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم           در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی        من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم     صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد                      گفتم عا قل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت                     غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی                دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی              در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود    درد عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم         صد چو لیلا  کشته در راهت کنم






نوشته شده در تاريخ 7 Jan 2012 توسط  مهسا

با نام پاک مهربانترین :



روزی روزگاری بزرگ مردی با زن رویاییش ازدواج کرد .

نتیجه عشقشان دخترکی بود شاداب و خوش روی

 که پدرش به او بسیار علاقه داشت .

وقتی دخترک خیلی کوچک بود ، مرد او را روی دست هایش بلند می کرد و نغمه ای می سرود ، 

دور تا دور 

                  اتاق می چرخید و پشت سر هم می گفت : " دوستت دارم ، دخترک کوچولوی من" دخترک ،

بزرگ و بزرگتر شد و  مرد ،مثل سابق ، او را در اغوش می فشرد و میگفت :

 " دوستت دارم ، دخترک کوچولوی من"  دخترک اخم می کرد وبا لب ولوچه ی جمع شده می گفت : من

دیگر دختر کوچولو نیستم. پدر می خندید و می گفت :اما تو برای من همیشه یک دخترک کوچولو

خواهی بود......

دختر کوچولو که حالادیگر دختر کوچولویی نبود بالاخره خانه پدری راترک کرد و پابه اجتماع گذاشت.

او هر چه بیشتر در مورد خود می آموخت بیش از پیش پدرش را می شناخت و درک می کرد که

 پدرش واقعا مرد قدرتمند و بزرگی است ، چرا که به مرور زمان بزرگی و قدرت او را کاملا باز می

شناخت .یکی از بزرگی های پدرش استعداد بی نظیر او در ابراز عشق و علاقه به خانواده بود .

برایش مهم نبود که دخترش بزرگ شده و پا به اجتماع گذاشته بود ، او همیشه دخترش را

" دخترک کوچولوی من " می نامید. روزی به دختر ،که دیگر دخترک کوچولویی نبود ،تلفنی اطلاع

 دادند که پدرش سخت مریض است ، سکته کرده بود و در اثر ضایعات مغزی قدرتت کلم خود را

از دست داده بود . حتی انگار معنی و مفهوم کلماتی را هم که می شنید، درک نمی کرد. او

 دیگر قادر به لبخند زدن ، راه رفتن ،در اغوش کشیدن و  " دوستت دارم ، دخترک کوچولوی من

" به دخترش را که اثری از کوچولویی در او دیده نمی شد ، نبود.........

و بدینسان دختر به دیدار پدر شتافت. از در اتاق که درآمد نگاهی به پدر انداخت. او کوچک می نمود

و اثری از قدرت در او دیده نمی شد. مرد نگاهی به دخترش انداخت و کوشید چیزی بگوید، اما نتوانست.

دختر تنها کاری که از دستش بر می امد، انجام داد .......از تخت بالا رفت و کنار پدر نشست ....

اشک از چشمان هر دوی آنان جاری شد و دختر شانه های بی حس پدر را میان بازوانش گرفت .

دختر سر در سینه پدر نهاد و به خیلی چیزها اندیشید .لحظات خوش گذشته و احساس لذت بخش

 داشتن حمایت همیشگی این مرد بزرگ را به خاطر آورد. حس از دست دادن پدر و نشنیدن کلمات

مهر امیز او ، کلماتی که همیشه تسلی بخش وجود او بودند ، خاطر او را حزین کرد................

در همین لحظه بود که دختر متوجه ضربان قلب پدر شد،قلبی که همیشه مسکن و ماوای

موسیقی  و کلمات بوده است . قلب پدر ، پیوسته و بی محابا از اسیبی که به سایر اعضای

بدن رسیده بود ، همچنان می زد و دختر هر چه بیشتر سر در سینه پدر می فشرد ..............

او انچه را که نیاز به شنیدنش داشت ، شنید . قلب پدر به ضرب آهنگ کلماتی می تپید که زبانش

از ادای ان عاجز بود

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دخترک کوچولوی من

دخترک کوچولوی من

 و دخترک با شنیدن این کلمات ارامش یافت.

                     

اگر نور عشق در روح باشد،

زیبایی در انسان خواهد بود.

اگر زیبایی در انسان باشد،

هماهنگی و همسازی در خانه خواهد بود.

اگر هماهنگی و همسازی در خانه باشد،

نظم و عدالت در کشور خواهد بود.

و اگر نظم و عدالت در کشور باشد،

صلح در جهان خواهد بود.




زمانی که نوجوانی بیش نبودم با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. پس از انتظار زیاد تنها یک خانواده بین ما و باجه‌ی بلیط‌فروشی قرار داشت. این خانواده تأثیری بس شگرف بر من گذاشت. هشت‌تا بچه‌ی قدونیم‌قد که سنشان به احتمال قوی کمتر از دوازده بود کنار هم ایستاده بودند. از بر و رویشان می‌بارید که پولدار نیستند. لباس‌هایشان گران‌قیمت نبود اما روی هم رفته تمیز و مرتب بود. بچه‌ها خوش‌رفتار و مؤدب بودند و توی صف انتظار می‌کشیدند. آنان هیجان‌زده درباره‌ی دلقک‌ها و دیگر اعمالی که قرار بود آن شب به دیدنشان نایل آیند تند و ناشمرده صحبت می‌کردند. از حرف‌هایشان کاملا معلوم بود که نخستین بار است به تماشای سیرک می‌روند و اینکه این حادثه بزرگ‌ترین حادثه‌ی دوران نوجوانیشان محسوب خواهد شد.

پدر و مادر سر صف مغرور و سربلند ایستاده بودند. بلیط‌فروش از پدر پرسید که چندتا بلیط می‌خواهد به پدر با غرور هرچه تمام‌تر پاسخ داد: « هشت‌تا بلیط مخصوص کودکان و دوتا مخصوص بزرگسالان.» بلیط‌فروش جمع قیمت بلیط‌ها را اعلام کرد. مادر سرش را پایین انداخت و لب‌های مرد شروع به لرزیدن کرد. سپس کمی به طرف باجه خم شد و پرسید: « گفتید چقدر شد؟»

بلیط‌فروش مجددا جمع قیمت بلیط‌ها را اعلام کرد. مرد پول کافی برای خرید بلیط نداشت. خدایا، حالا او چگونه برگشته و به هشت بچه‌ی قدونیم‌قدش خواهد گفت که پول کافی برای خرید بلیط و بردن آنان به سیرک را ندارد؟

پدرم با دیدن این منظره دست به جیب برد، یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و آن را زمین انداخت. (ما به معنی خاص کلمه به‌هیچ‌وجه ثروتمند نبودیم.) سپس پدرم خم شد، اسکناس را برداشت، چند ضربه به شانه‌ی مرد زد و گفت: «ببخشید آقا این اسکناس از جیب شما افتاد روی زمین.»

مرد دست گدایی به طرف کسی دراز نکرده بود مطمئنا دست کمک هر فردی را در آن وضعیت اندوه‌بار و خجل‌کننده می‌پذیرفت. او مستقیما به چشمان پدرم نگریست، دست پدرم را میان دست‌هایش گرفت، اسکناس بیست دلاری را محکم توی دست‌های پدرم چلاند و با لبانی لرزان و در حالی که قطره اشکی از روی گونه‌هایش پایین می‌غلتید پاسخ داد: « متشکرم، متشکرم قربان. این کار شما برای بنده و خانواده‌ام خیلی ارزش داره.»

من و پدرم برگشتیم، سوار ماشین شدیم و به طرف خانه راندیم. ما آن شب به سیرک نرفتیم اما چیزی را هم از دست ندادیم.

دان کلارک





نوشته شده در تاريخ 5 Jan 2012 توسط  مهسا

 به نام یزدان پاک. یگانه ی مهربان. 

خدایی که مرا ، تو را ، و ما  را به عشق ورزی می خواند:

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند

 و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، 

فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت 

و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،

برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، 

وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

 "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

 "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، 

به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .

دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  

با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . 

و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، 

جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، 

مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، 

به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"

 سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، 

اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، 

به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت

 دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند 

را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . 

همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .

چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد 

و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . 

او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

خدایا ! تو در آن  ، بر قله  بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟
ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید ، چگونه به پایان خواهی برد؟
ای که همه هستی از تو است، تو خود برای که هستی؟

چگونه هستی و نمی پرستی؟

چگونه می توانم باور  که تو نمی دانی که پرستش در  کوچک  ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو ، از همه ی آفرینش تو بزرگتر است، خوب  است، عزیز  است؟

چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟

نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

ای خدای بزرگ ! تو که بر هر  توانایی ! چرا کسی را برای آنکه بدو  ورزی ، بپرستی ، بر دامنش به نیاز چنگ زنی ، غرورت را بر قامت بلندش بشکنی ، برایش باشی، نمی آفرینی؟

ای تو که بر هر کاری توانائی ، ای  متعال!

چرا چنین نمی کنی ؟

مگر غرور ها را برای ان نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟

خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی؟!

بی شک اگرخدای بزرگ از بام بلند عرش فرود آید و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که من جای او بر عرش کبریائی بنشینم و او به جای من در محراب به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد و بر جان خویش زند ، هرگز حتی برای شبی تا سحر ، نخواهم پذیرفت…

من، یک شب را سراسر با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش به سر نتوانم برد.




نوشته شده در تاريخ 22 Dec 2011 توسط  مهسا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.




تبادل لینک
ابزار رایگان وبلاگ
مدل لباس

ابزار رایگان وبلاگ