تبليغاتX
صلا ای صوفیان

صلا ای صوفیان

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی / ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

  چون  از منصور حلاج آموختم    می نویسم :

 

از زمان زندگی منصور حلاج بیش از هزار سال می گذرد. حلاج در قرنی زندگی می کرده است که مستشرقین آنرا نهضت اسلامی نامیده اند. یعنی زمان شکوهمندی خلافت بغداد از آن زمان تا کنون، پرتو مسقط هندسی (پرژگسیون) یا نقاط مشخص و موثر زندگی وی در اسلام آشکار است. حسین بن منصور حلاج در سال 244 هجری ( 875م) تولد یافته تا سال 309 هجری ( 922م) زیسته است. مولدش قریه طور است و آن دهکده ای بوده در گوشه شمال شرق شهر بیضاء در هفت فرسنگی شیراز

 

« از حلاج پرسیدند که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس فردا، آنروز بکشتند، دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند» حلاج عشق را در چوبه دار تماش کرد. از خلق بریده و به خالق پیوست، رندانه خرقه صوفیانه را از تن بر کشید و نوحه مستانۀ «انالحق» جان کلامش بود

 

عشق در اندیشه حلاج ریشه در باطن ملکوتی و جوهر هستی داشت. حلاج در معشوق حل شده بود و خود را جزء هستی می دانست، وی از شعار « برای یک دل یک دلبر بس است» پیروی می کرد و طرفدار وحدت الوجود بود.

 

 

حلاج در واپسین حج خود دعا کرد که خدایا مرا رسوای خاص و عام کن، تا هم خلق بر من بدگمان شوند و دل از همه جز تو بر کنم. حلاج چنان شوری در سر داشت که برای پیوستن به معشوق وصل شدن در جوهر هستی بی تابی می کرد. او صوفیان خرقه پوش را رسوا نمود و در مظهر خاص و عام به موعظه و اندرز پرداخت. منصور حلاج آرزوی شگفتی در سر داشت، در شرع اسلام خود را ملامت نمود او با این ملامتی بزرگ افتخار بزرگتری را می خواست و آن ریختن خونش در راه معشوق بود. او شوریده و سرشار طرب در بازارها فریاد می کرد: «ای مسلمان داد مرا از خدا بستانید، نه مرا با جان آسوده می گذارد تا بدان وابسته شوم و نه مرا از نفس من جدا می سازد تا از آن وارسته گردم، این عشوه نازی است که من تاوان برداشتش را ندارم» مردی که خود را به الوهیت رسانده بود دنبال رسوای بزرگ می گشت. وی به جامع منصور رفت و فریاد کشید: « بدانید که خداوند خون مرا بر شما روا کرده است، بکشیدم، بکشیدم تا شما را پاداش رسد و مرا آرام، مسلمانان ره در جهان کاری برتر از کشتن من نیست».

 

 

حلاج عاشقان و دلسوختگان زیاد را مرید خود ساخت. دوست و دشمن از سخنان حلاج در شگفت شدند. چنان جذبه و شور ایجاد نموده بود که خلیفه وقت از هیبتش هراسناک بود و برای نابودی وی دست به کار شد. این سر شوریده را به زندان افگند تا آرام شود و لهیب دل سوخته اش دامن مردم را نگیرد، با این کار نه تنها آتش عشق وی مهار نشد که شعله ورتر شد. چنانکه خود می گفت: « اگر از آنچه در دل دارم ذره یی بر کوهساران جهان افتادی، همه بگداختی». منصور حلاج دایرۀ عشق را چنان گسترده می داند که به عقیده وی گبرو ترسا نیز از فیض معشوق حقیقی بهره ور خواهند بود. به گفتۀ « لویی ماسینیون» منصور حلاج اشعاری دارد که در آن دشمنان خود و تمام مردم را دعا کرده است. این طرز بیان او برخی را به فکرفرو برده و اکثر به این نتیجه رسیده اند که منصور جلاج همان قطب معنوی است که اسلام را به سوی وحدت نهایی می برد و تمام مردم جهان را به اتحاد و یگانگی فرا می خواند.

 

 

حلاج را بدخواهانش در آغاز تکفیر نمودند و سپس حکم به قتلش دادند. بعد از حلاج دانشمندان و صوفیان و کسانی که عاشق شوریده او بودند با مطالعۀ آثار حلاج، شیفتۀ و دلباخته وی شدند. عطار که خود نیز از مریدان واقعی حلاج بود، رندانه راه حلاج را زنده نگهداشت و از عشق واقعی سخن گفت و خود را ملامتی بزرگ دانست. عطار همان پندار حلاج را داشت که در نزد خلق، ملامت شدن باعث هر چه بیشتر تزکیه نفس شود و قداست عشق به معشوق بیشتر آشکار می شود. عشق در اندیشه عطار مقدس است و مستانه و قلندرانه با پیروی از مریدش حلاج فریاد می کشد

 

 

مرا قلاش می خوانند هستم

 

 

من از دردی کشان نیم مستم

 

 

نمی گویم ز مستی توبه کردم

 

 

هر آن توبه کز آن کردم شکستم

 

 

ملامت آن زمان بر خود گرفتم

 

 

که دل در مهر آن دلدار بستم

 

 

من آن روزی که نام عشق بردم

 

 

ز بند نام و ننگ خویش رستم

 

 

نمی گویند فاسق نیستم من

 

 

هر آن چیزی که می گویند هستم

 

 

ز زهد و نیک نامی عار دارم

 

 

من آن عطار دردی خوار مستم

 

 

عطار حسین بین منصور حلاج را عاشق صادق و پاکباز دانسته و از وی به بزرگی یاد می کند.

 

 

پیش از عطار ابوالخیر گفته است: «به سان منصور بر دار مردن مقامی است در خور مردان نه نامردان». منصور حلاج عشق را با خون تفسیر و چنین نغمه سر داد: «در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون» عطار ماجرایی واپسین روز عمر حلاج را چنین بازگو می کند:

 

 

چون زبان او همی نشناختند

 

 

چار دست و پای او انداختند

 

 

زرد شد چون خون برفت از وی بسی

 

 

سرخ کی ماند در این حالت کسی

 

 

زود در مالید آن خورشید راه

 

 

دست ببرید بر وی همچو ماه

 

 

گفت چون گلگونۀ مرد است خون

 

 

روی خود گلگونه تر کردم کنون

 

 

عطار می گوید: پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند. در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد. مردمان خروش کردند و حسین گویی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندامش آواز می آمد که: «انالحق». روز دیگر گفتند: «این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حال حیات». پس او را بسوختند از خاکستر او آواز «انالحق» می آمد و در وقت قتل، هر خون که از وی بر زمین می آمد نقش «الله» ظاهر می گشت. حسین بن منصور حلاج به خادم گفته بود که «چون خاکستر من در دجله اندازند آب قوت گیرد چنانکه بغداد را بیم غرق باشد، آن ساعت خرقۀ من به آب دجله بر، تا آب قرار گیرد». پس روز سوم خاکستر حسین را به آب دادند، همچنان آواز «انالحق» می آمد و آب قوت گرفت. خادم خرقۀ شیخ لب دجله برد، آب باز قرار خود شد و خاکستر خاموش گشت.

 

+نوشته شده در ساعت10 PMتوسط مهسا ( الحان ) |

  امشب بعد از مدتها به روزم

 

شاید یه مدت آپ نکنم

 

منتظر نظراتتون هستم

 

مهسا

+نوشته شده در ساعت9 PMتوسط مهسا ( الحان ) | |

 

خدایا!

 من از تو صبر شاکرانه می‌خواهم

 نه صبری که همراه با سوءظن به تو باشد

 نه صبری که از سر ناچاری باشد

 نه صبری که ناشی از جبرگرایی صوفیانه باشد

 بلکه صبری

 که از سرچشمهء رضا و توکل و طاعت سیراب شود

 

 

خدایا!

 من صبر بر بلاء دنیا را می‌خواهم که بلاء دنیا،

محدود و کوتاه و ناپایدار است

 و صبر بر آن ممکن و موجه...

 اما بر بلاء آخرت وعذاب دوزخ بیرحم 

 صبر نمی‌خواهم بلکه امان می‌خواهم چرا که اگر در آن روز، امانم ندهی

صبر بر لحظه‌ای از عذاب جهنم تو نتوانم

و تحمل در این مقام، محال است و محال، خواستنی نیست!

 

و در آخر اینکه :

صـــلا ای صــوفیــان

+نوشته شده در ساعت7 PMتوسط مهسا ( الحان ) | |

 

به رسم عرب دو قبیله به هنگام نبرد چون به ماه های حرام بر می خورند

 

 یکی از آن ها پارچه سرخی بر بزرگترین خیمه قبیله می آویخت

 

 تا به همگان نشان دهد که جنگ هنوز هم ادامه دارد

 

 و فقط چند ماهی تعطیل است.

 

تاریخ،تو خود گواه باش

 

 که هنوز که هنوز بر بارگاه حسین پارچه ای سرخ درفش شده است

 

.جنگ هنوز تمام نشده است

 

 باید زمانش برسد.خونی که در عاشورا به زمین ریخت

 

 دوباره آسمان را رنگین می کند

 

دور خون هنوز تمام نشده است.

 

بگذار،بگذار،تا زمانش آید

 

+نوشته شده در ساعت1 PMتوسط مهسا ( الحان ) |

عارف بسطامي در جواب شخصي که از او پرسيد: اسم اعظم کدام است؟

 گفت: تو اسم اصغر به من بنماي که من اسم اعظم به تو نمايم،

 آن شخص حيران شد، پس بدو گفت: همه اسماي حق عظيم اند.

 

پسركی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می كند؟ او چه می خواهد؟

پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید ، این بود :

 همه ی زنها گریه می كنند ، بی هیچ دلیلی

پسرك متعجب شد ولی هنوز از اینكه زنها خیلی راحت به گریه می افتند،

متعجب بود

یكبار در خواب دید كه دارد با خدا صحبت می كند ،

از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ویژه ای آفریده ام .

به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل كند

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل كند

به دستانش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،

 او به كار ادامه دهد

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ،

 حتی اگر او را هزاران بار اذیت كنند

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ،

 از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد

و به او اشكی داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بریزد .

این اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام

تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده كند

زیبایی یك زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست .

زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو كرد،

زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

 

+نوشته شده در ساعت8 PMتوسط مهسا ( الحان ) | |

 

این شعر را برای دوست محترمی که از شیوه ی من اعتراض شدیدی دارد می نویسم :

 

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم   این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم 

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو   خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم 

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن   فکر دور است همانا که خطا می‌بینم 

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب   این همه از نظر لطف شما می‌بینم 

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال   با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم 

کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین   آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم 

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید   که من او را ز محبان شما می‌بینم

 

و اما مولانا می فرماید :

 

  آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا   جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا 

سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا   یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی 

ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما   آخر کجا می‌خوانیم گفتا برون از جان و جا 

از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران   بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا 

تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی   دل بر غریبی می‌نهی این کی بود شرط وفا 

آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده   آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا 

این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله   چون برنمی‌گردد سرت چون دل نمی‌جوشد تو را 

بانگ شتربان و جرس می‌نشنود از پیش و پس   ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما 

خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی‌هوش ما   نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا

  

+نوشته شده در ساعت4 PMتوسط مهسا ( الحان ) |

 

راه تو بهر روش که پویند خوشست

 

   وصل تو بهر جهت که جویند خوشست 

روی تو بهر دیده که بینند نکوست 

  نام تو بهر زبان که گویند خوشست

وقتی درویشی در دعوتی بود؛قوّال چیزی می خواند درویش بی طاقت بود، بسیار شور می کرد و آن قوال رنجه می گشت از بسیاری شور او. دیگران درویش را گفتند خویشتن فروگیر که بر دیگران رنج می رسد وی گفت چنین کنم.قوال خواندن گرفت.درویش سر در میان دو زانو فروبرد. چون سماع تمام کردند و دست فراوی کردند و فراجنبانیدند،ناخن های وی د ریکدیگر فرورفته بود و وی جان بداده. آن قوم و قوال رنجه گشتند و به غایت رنج، توبه کردند

و مشهور است که اندر هندوستان گروهی اند که به دشت بیرون می روند و غنا می کنند و لحن می گردانند ، آهوان چون آن بشنوند قصد ایشان کنند ، ایشان گرد آهو می گردند و غنا می کنند ، تا از لذت آن چشم فرو گیرد و بخسبد و ایشان مر او را بگیرند "

و اندر کودکان خُرد این حکم ظاهر تر است که چون بگریند اند گاهواره ، کسی نوایی بزند ، خاموش شوند و مر آن را بشنوند و اطبا گویند مر این کورک را که  حس وی درست است و در بزرگی زیرک باشد ، و از آن بود که  پادشاه عجم را وفات آمد ، از وی پسری ماند دو ساله ، وزیران گفتند که این را بر تخت مملکت باید نشاند ، با بزرگمهر تدبیر کردند ، وی گفت : صواب آمد ، اما بباید آزمود تا حسش درست هست و بدان امیدو توان داشت ؟

بفرمود تا بر سر وی مغنیان غنا می کردند، وی اندر آن میان به طرب آمد و دست و پای زدن گرفت ، بزرگمهر  گفت : او را به ملک امیدواری هست ... و اصوات را تأثیر از آن ظاهر تر است نزدیک عقلا که به اظهار برهان حاجت آید ... و هر که گوید مرا به الحان و اصوات و مزامیر خوش نیست ، یا دروغ می گوید ، یا نفاق می کند ، و یا حس ندارد، و از جمله مردمان و ستوران بیرون باشد

 

 

+نوشته شده در ساعت7 PMتوسط مهسا ( الحان ) | |

                                           

 

 

بشنو این قصه پی تهدید را  تا بدانی آفت تقلید را

صوفیی در خانقاه از ره رسید مركب خود بُرد و در آخُر كشید

آبكش داد و علف از دست خویشنی چو آن صوفی كه ما گفتیم پیش

احتیاطش كرد از سهو و خباط چون قضا آید چه سود از احتیاط؟

صوفیان درویش بودند و فقیركاد فقر أن یکن كفرا یبیر

ای توانگر تو که سیری هین مخندبر كژی آن فقیر دردمند

از سر تقصیر آن صوفی رمه  خر فروشی در گرفتند آن همه

كز ضرورت هست مرداری مباح بس فسادی كز ضرورت شد صلاح

هم در آن دم آن خرك بفروختندلوت آوردند و شمع افروختند

ولوله افتاد اندر خانقه          كامشبان لوت و سماع است و وله

چند از این صبر و از این سه روزه چند؟چند از این زنبیل و این دریوزه چند؟

ما هم از خلقیم و جان داریم مادولت امشب میهمان داریم ما

تخم باطل را از آن می كاشتندكانكه آن جان نیست جان پنداشتند

و آن مسافر نیز از راه دراز   خسته بود و دید آن اقبال و ناز

صوفیانش یك به یك بنواختندنرد خدمتهاش خوش می باختند

* آن یکی پایش همی مالید و دستوآن یکی پرسیدش از جای نشست

* وآن یکی افشاند گرد از رخت اووآن یکی بوسید دستش را و رو

گفت چون میدید میلانشان به ویگر طرب امشب نخواهم كرد، كی؟

لوت خوردند و سماع آغاز كردخانقه تا سقف شد پر دود و گرد

دود مطبخ گرد آن پا كوفتنز اشتیاق و وجد جان آشوفتن

گاه دست افشان قدم می كوفتندگه به سجده صفه را میروفتند

دیر یابد صوفی آز از روزگارز آن سبب صوفی بود بسیار خوار

جز مگر آن صوفیی كز نور حقسیر خورد او، فارغ است از ننگ دق

از هزاران اندكی زین صوفیندباقیان در دولت او میزیند

چون سماع آمد ز اول تا كرانمطرب آغازید یك ضرب گران

خر برفت و خر برفت آغاز كردزین حراره جمله را انباز كرد

زین حراره پای كوبان تا سحركف زنان، خر رفت و خر رفت ای پسر

از ره تقلید آن صوفی همینخر برفت آغاز كرد اندر حنین

چون گذشت آن جوش و نوش و آن سماعروز گشت و جمله گفتند الوداع

خانقه خالی شد و صوفی بماندگرد از رخت آن مسافر میفشاند

رخت از حجره برون آورد اوتا به خر بر بندد آن همراه جو

تا رسد در همرهان او می شتافترفت در آخُر خر خود را نیافت

گفت: آن خادم به آبش برده استزانكه خر دوش آب كمتر خورده است

خادم آمد، گفت صوفی: خر كجاست؟گفت خادم: ریش بین، جنگی بخاست

گفت: من خر را به تو بسپرده اممن ترا بر خر موكل كرده ام

بحث با توجیه كن حجت میارآنچه من بسپردم واپس سپار

از تو خواهم آنچه من دادم به توباز ده آنچه فرستادم به تو

گفت پیغمبر: كه دستت هر چه بردبایدش در عاقبت واپس سپرد

ور نِه ای از سركشی راضی بایننك من و تو خانۀ قاضی دین

گفت: من مغلوب بودم، صوفیانحمله آوردند و بودم بیم جان

تو جگر بندی میان گربگاناندر اندازی و جوئی زآن نشان؟

در میان صد گرسنه گرده ایپیش صد سگ، گربۀ پژمرده ای

گفت: گیرم كز تو ظلما بستدندقاصد جان من مسكین شدند

تو نیایی و نگویی مر مراكه خرت را میبرند، ای بی نوا؟

تا خر از هر كه بود من واخرمور نه توزیعی كنند ایشان زرم

صد تدارك بود چون حاضر بُدنداین زمان هر یك به اقلیمی شدند

من كه را گیرم كه را قاضی برم؟این قضا خود از تو آمد بر سرم

چون نیایی و نگویی ای غریبپیش آمد این چنین ظلمی مهیب

گفت: والله آمدم من بارهاتا ترا واقف كنم زین كارها

تو همی گفتی كه خر رفت ای پسراز همه گویندگان با ذوق تر

باز می گشتم كه او خود واقف استزین قضا راضیست مردی عارف است

گفت: آن را جمله می گفتند خوشمر مرا هم ذوق آمد گفتنش

مر مرا تقلیدشان بر باد دادكه دو صد لعنت بر این تقلید باد

خاصه تقلید چنین بی حاصلانکاب رو را ریختند از بهر نان

عكس ذوق آن جماعت میزدیوین دلم زآن عكس ذوقین میشدی

عكس چندان باید از یاران َخوشكه شوی از بحر بی عكس، آب كش

عكس كاول زد تو آن تقلید دانچون پیاپی شد، شود تحقیق آن

تا نشد تحقیق از یاران مبُراز صدف مگسل، نگشته قطره دُر

صاف خواهی چشم عقل و سمع رابردران تو پرده های طمع را

زانكه آن تقلید صوفی از طمععقل او بر بست از نور لمع

* زانکه صوفی را طمع بردش زراهماند در خسران و کارش شد تباه

طمع لوت و طمع آن ذوق و سماعمانع آمد عقل او را ز اطلاع

گر طمع در آینه برخاستیدر نفاق آن آینه چون ماستی

گر ترازو را طمع بودی به مالراست كی گفتی ترازو وصف حال؟

* گفت: گیرم کز طمع قارون شویآخر الامر اندر این هامون شوی

هر نبی میگفت با قوم از صفامن نخواهم مزد پیغام از شما

من دلیلم حق شما را مشتریداد حق دلالیم هر دو سری

* هست مزد کار مر دلال رامزد باید داد تا گوید سزا

چیست مزد كار من؟ دیدار یارگر چه خود بو بكر بخشد چل هزار

چل هزار او نباشد مزد منكی بود شِبه َشبه دُر عدن؟

یك حكایت گویمت بشنو به هوشتا بدانی كه طمع شد بند گوش

هر كه را باشد طمع الكن شودبا طمع كی چشم و دل روشن شود

پیش چشم او خیال جاه و زرهمچنان باشد كه موی اندر بصر

جز مگر مستی كه از حق پر بودگر چه بدهی گنجها، او حرّ بود

هر كه از دیدار برخوردار شداین جهان در چشم او مردار شد

لیك آن صوفی ز مستی دور بودلاجرم از حرص او بی نور بود

صد حكایت بشنود مدهوش حرص در نیاید نكته ای در گوش حرص

 

 

+نوشته شده در ساعت7 PMتوسط مهسا ( الحان ) |

 

احتمالا شما هم مثل من آموختن از قصه ها را بیشتر از بیان مستقیم نکات اخلاقی دوست دارید :

 

جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناکي ، تمام دنيا رو گرفته بود
يکي از سربازان به محض اين که ديد دوست تمام دوران زندگي اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است

 از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهي مي تواني بروي ،

 اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش
را دارد يا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي !
حرف هاي مافوق ،اثري نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد ، او را روي شانه هايش
کشيد و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ،

 سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد و
با مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم هاي عميق و مرگباري برداشتي !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چيه که ارزشش را داشت !؟ مي شه بگي ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زماني که به او رسيدم
هنوز زنده بود ، من از شنيدن چيزي که او گفت احساس رضايت قلبي مي کنم .
اون گفت :  جيم .... من مي دونستم که تو به کمک من مي آيي !!!

 

 

 

 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد پشت میزی نشست.

پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟

پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جیبش کرد وشروع به شمردن کرد

بعد پرسید یک بستنی ساده چند است؟

در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.

پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت لطف کنید یک

بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.

وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2سکه 5 سنتی

و 5 سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت

 

مه س ا

+نوشته شده در ساعت7 PMتوسط مهسا ( الحان ) | |

 

 

وادی هفتم: فقر و فنا‏

بعد ازین وادی فقرست و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا؟

صد هزاران سایهٔ جاوید، تو

گم شده بینی ز یک خورشید، تو

هر دو عالم نقش آن دریاست بس

هرکه گوید نیست این سوداست بس

هرکه در دریای کل گم‌بوده شد

دایما گم‌بودهٔ آسوده شد

گم ‌شدن اول قدم، زین پس چه بود؟

لاجرم دیگر قدم را کس نبود

عود و هیزم چون به آتش در شوند

هر دو بر یک جای خاکستر شودند

این به صورت هر دو یکسان باشدت

در صفت فرق فراوان باشدت

گر، پلیدی گم شود در بحر کل

در صفات خود فروماند به ذل

لیک اگر، پاکی درین دریا بود

او چو نبود در میان زیبا بود

نبود او و او بود، چون باشد این؟

از خیال عقل بیرون باشد این

 

+نوشته شده در ساعت6 PMتوسط مهسا ( الحان ) | |

وادی چهارم: استغنا

بعد ازین، وادی استغنا بود                                

                                 نه درو دعوی و نه معنی بود         

هفت دریا، یک شمر اینجا بود                      

                          هفت اخگر، یک شرر اینجا بود

     هشت جنت، نیز اینجا مرده‌ای‌ست             

                       هفت دوزخ، همچو یخ افسرده‌ای‌ست

هست موری را هم اینجا ای عجب                  

                    هر نفس صد پیل اجری بی سبب

تا کلاغی را شود پر حوصله             

                  کس نماند زنده، در صد قافله

گر درین دریا هزاران جان فتاد                      

                شبنمی در بحر بی‌پایان فتاد

 

 

وادی پنجم: توحید

بعد از این وادی توحید آیدت          

            منزل تفرید و تجرید آیدت

رویها چون زین بیابان درکنند                       

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی           

            آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام     

            آن یک اندر یک، یکی باشد تمام

نیست آن یک کان احد آید ترا        

            زان یکی کان در عدد آید ترا

چون برون ست از احد وین از عدد    

            از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شد، ابد هم جاودان       

            هر دو را کس هیچ ماند در میان

چون همه هیچی بود هیچ این همه      

            کی بود دو اصل جز پیچ این همه

 

وادی ششم: حیرت

 

بعد ازین وادی حیرت آیدت            

کار دایم درد و حسرت آیدت

مرد حیران چون رسد این جایگاه                   

در تحیر مانده و گم کرده راه

هرچه زد توحید بر جانش رقم                       

جمله گم گردد ازو گم نیز هم

گر بدو گویند: مستی یا نه‌ای؟                      

نیستی گویی که هستی یا نه‌ای

در میانی؟ یا برونی از میان؟             

بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟

فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟           

            یا نه‌ی هر دو توی یا نه توی

گوید اصلا می‌ندانم چیز من             

وان ندانم هم، ندانم نیز من

عاشقم، اما، ندانم بر کیم                  

نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟

لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پرعشق دارم، هم تهی

 

+نوشته شده در ساعت6 PMتوسط مهسا ( الحان ) |

 

در ادامه هفت شهر عشق : 

وادی اول: طلب‏

 

چون فرو آیی به وادی طلب  پیشت آید هر زمانی صد تعب

چون نماند هیچ معلومت به دست  دل بباید پاک کرد از هرچ هست

چون دل تو پاک گردد از صفات  تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

چون شود آن نور بر دل آشکار  در دل تو یک طلب گردد هزار

 

 

وادی دوم: عشق‏

 

بعد ازین، وادی عشق آید پدید  غرق آتش شد، کسی کانجا رسید

کس درین وادی بجز آتش مباد  وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود  گرم‌رو، سوزنده و سرکش بود

گر ترا آن چشم غیبی باز شد  با تو ذرات جهان هم‌راز شد

ور به چشم عقل بگشایی نظر  عشق را هرگز نبینی پا و سر

مرد کارافتاده باید عشق را  مردم آزاده باید عشق را

 

وادی سوم: معرفت‏

 

بعد از آن بنمایدت پیش نظر  معرفت را وادیی بی پا و سر

سیر هر کس تا کمال وی بود  قرب هر کس حسب حال وی بود

معرفت زینجا تفاوت یافت‌ست  این یکی محراب و آن بت یافت‌ست

چون بتابد آفتاب معرفت  از سپهر این ره عالی‌صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش  بازیابد در حقیقت صدر خویش

 

 

+نوشته شده در ساعت6 PMتوسط مهسا ( الحان ) |

 

«ابولفضائل» شیخ بهایی ، کتاب کشکول :

تصوف علمی است که در آن از ذات احدیّه و أسماء و صفاتش

از آن حیث که رساننده مظاهر منسوباتش به ذات اویند، بحث می‌کند.

 -   -   -   -   -   -    -    -   -   -

هفت شهر عشق بکی از مصطلحات تصوف و عرفان است

گفت ما را هفت وادی در ره است

 

  چون گذشتی هفت وادی، درگه است

 

هست وادی طلب آغاز کار

 

  وادی عشق است از آن پس، بی کنار

 

پس سیم وادی است آن معرفت

 

  پس چهارم وادی استغنا صفت

 

هست پنجم وادی توحید پاک

 

  پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک

 

هفتمین، وادی فقر است و فنا

 

 بعد از این روی روش نبود تو را

 

در کشش افتی، روش گم گرددت

 

  گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

یکی از سنن بحث آفرین بسیار قابل توجه و پر اهمیت اهل سلوک سماع می باشد که عبارت است از آواز خوش و آهنگج دل انگیز و روح نواز، یعنی آنچه امروز از آن به عنوان موسیقی تعببیر می شود ، که به قصد صفای دل و حضور قلب و توجه به حق شنیده می شود . که بدون تریدید در صدر اسلام سماع بدین صورت که مجالس صوفی و غیر صوفی برگزار می شود وجود نداشته است . لکن انتخاب نمودن افراد خوش صدا به عنوان موذنان و قاریان قرآن ، به استناد روایاتی چند مرسوم بوده ، تا خئش آوازان با نغمه دلنشین خود روح مومنان را با انچه از وحی بر قلب الهی رسول خدا صلوات الله علیه نازل شده است تقویت کنند .اما از اواخر قرن دوم هجری با برگزاری یک نوع مراسم خاص سماع به دور از هر حرمتی به اصطلاح امروزی با نوعی کنسرت روحانی مواجه هستیم که عده ای دور هم جمع میشوند و باصدای موسیقی به دست افشانی و پایکوبی می پرداختند و غلبه حال مدهوش می شدند ، گاهی در همان حال جان نیز سپرده اند .استفاده علمی از موسیقی توسط مسلمین به طور حتم از روی آگاهی عمیق از تآثیرات گوناگون آن بر روان آدمی بوده است ، در حالی که بزرگانی چون فارابی ، ابن سینا از این علم نیز به عنوان یک وسیله در مانی استفاده می کردند . زیرا بنا بر گفته فیثاقورث و افلاطون تاثیر موسیقی و نغمات موزون در انسان از آن جهت است که یادگار های خوش موزون حرکات انسان را که در عالم ذر و عالم قبل از تولد می شنیدیم و به آن مانوس بوده ایم در روح ما بر می انگیزاند و موسیقی به واسطه آن که یادگار های گذشته را بیدار می کند مارا به وجد می آورد .غزالی نیز همینطور نظر را داشته ، می گوید :  سماع آواز خوش و موزون آن گوهر آدمی را به جنباند و در وی چیزی پدید آرد ، بی آن که آدمی را در آن اختیاری باشد و سبب ان ، مناسبتی است که گوهر دل آدمی را با عالم علوی که عالم ارواح گویند هست " .اهل سلوک چون به این مهم پی بردند علاوه بر استعداد سالک و علل و مقدماتی که او را برای مجذوب شدن قابل می سازد ، و سائل عملی دیگری که به اختیار و اراده سالک است و نیز برای ظهور حال فنا موثر می باشد بلکه برای پیدا شدن حال و وجد عامل بسیار قوی محسوب می شود موسیقی و آواز خواندن می باشد که همه آنها تحت عنوان سماع در می آید . آرام دل عاشق و غذای جان و دوای درد سالک می شود.
به همین جهت مشایخ اعل سلوک به سماع اهمیت فراوان داده اند زیرا بر اثر اشتیاقی که در سمتمع ایجاد می کند ، وی را به عالم قدس که مقصر اقصی همه عارفان است نزدیک می نماید ، و از این تنگنای پست ماده نجاتش می دهد و بالنتیجه دل سالک را صیغل صفا صافی می سازد و زنگ علائق را از آن می زداید و مهمتر این که یالک رنج ریاضت تحمل نموده و خستگی مجاهدت را دیده که ممکن است رکودی و کدورتی در روحش پدید آید و ادامه سفر عبودیت را برایش غیر ممکن سازد ، در مجلس سماع وقتش خوش گشته و مشکلش برطرف شده است .
در معنا ترانه دلنواز از رباب و بانگ جانسوز نی سبب رهائی از خستگی های ریاضت ها و مجاهدت تهاست ، که موجب جمعیت حال و آرامش روح سالک نیز می گردد . به همین لحاظ مربیان اهل سلوک سماع را از اصول مهم تربیتی خود قرارداده اند و آن را وسیله ای برای رهائیدن از جسمانیت شناخته اند .
چنان که مولانا جلال الدین ، برای ترک تزهد خشک عبدالرحمن ابن ملجمی و ترک خودگرائی ، سماع را وسیله نه هدف و هدف را نیل له حال و نیل به حق میداند و گوید : چون مشاهده کردیم که مردمان به هیچ نوعی به ظرف حق مایل نبودند از اسرار الهی محروم می ماندند به طریق لطافت سماع و شعر موزون که طبایع مردم را موافقت افتاده است ، آن معانی را در خورد ایشان دادیم ... چنان که طفلی رنجور شود و از شربت طبیب نفرت نماید و البته فقاع ( شیره ) خواهد طبیب حاذق دارو را در کوزه فقاع کرده ، بدو دهد تا بر وهم ان که فقع است ، شربت را به رغبت نوشیده .... مزاج سقیم او مستقیم گردد .بنا بر این اهل سلوک سماع را به عنوان یک وسیله نیل به هدف اصلی مورد استفاده قرارداده اند . و برای آن اهمیت زیادی قائل بوده اند و معتقد بودند که حال ، برعکس " مقام " تنها با کوشش . مجاهدت سالک به دست نخواهد آمد بلکه عطوفت ، رحمت و عنایت بی علتی است که از جانب حضرت دوست ، محبوب حقیقی نازل می شود .

 

                                                                 

                 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ساعت6 PMتوسط مهسا ( الحان ) |

 

ای بی‌وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد

 

قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد

 

چون کرد بر عالم گذر سلطان مازاغ الصبر

 

نقشی بدید آخر که او بر نقش‌ها عاشق نشد

 

جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد

 

آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد

 

من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری

 

خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد

 

ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد

 

ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد

 

بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل

 

هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد

 

 << مولانا >>

 

--------------------------------

 

نومید مشو جانا کاومید پدید آمد

 

   اومید همه جان‌ها از غیب رسید آمد 

 

نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت 

 

 کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد 

 

نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان 

 

 کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد 

 

یعقوب برون آمد از پرده مستوری

 

  یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد 

 

ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو

 

  آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد 

 

 

+نوشته شده در ساعت2 PMتوسط مهسا ( الحان ) |

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم

گفتی: فَإِنِّی قَرِیبٌ؛ من كه نزدیكم (بقره/ 186) 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد نزدیكت می‌شدم

گفتی: وَ اذْكُر رَّبَّكَ فِی نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الآصَالِ؛ هر صبح و شام، خدایت را پیش خود، با بیم و كرنش، آهسته یاد كن (اعراف/ 205) 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی:  أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ؟ دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲2 ) 

گفتم: معلوم است كه دوست دارم مرا ببخشی!

گفتی:  وَ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ؛ پس از خدا خود بخواهید شما را ببخشد و آنگاه به سوی او باز آیید (هود / 90) 

گفتم: با این همه گناه؟!... آخر چگونه؟

گفتی: أَلَمْ یَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ؟ مگر نمی‌دانید خداست كه توبه را از بنده‌هایش قبول می‌كند؟! (توبه/۱۰۴) 

گفتم: دیگر روی توبه ندارم.

گفتی: اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ، غَافِرِ الذَّنبِ وَ قَابِلِ التَّوْبِِ؛ ولی خدا عزیزِ و داناست، او آمرزنده‌ی گناه است و توبه پذیر.(غافر/۲و۳)  

گفتم: با این كوه گناه، برای كدام یك توبه كنم؟

گفتی: إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا؛ خدا همه‌ی گناهان را می‌بخشد (زمر/۵۳) 

گفتم: یعنی دوباره بیایم؟ باز مرا می‌بخشی؟

گفتی: وَ مَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ؛[چرا كه نه!] به جز خدا كیست كه گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) 

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میاورم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌كند؛ عاشق می‌شم!  و ...  توبه می‌كنم

گفتی: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ؛ [این را بدان كه] خدا توبه‌كنندگان و نیز آنانی كه به دنبال پاكی‌اند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) 

ناخواسته گفتم: اِلهی وَ رَبِّی مَن لِی غَیرُك؛ ای خدا و پروردكار من! [آخر] من جز تو كه را دارم؟

گفتی: أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ؛ خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) 

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه می‌توانم؟

گفتی: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِیرًا وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِیلًا هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْكُمْ وَ مَلَائِكَتُهُ لِیُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَ كَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیمًا؛ ای مؤمنان! خدا را بسیار یاد كرده و صبح و شام تسبیحش كنید. او كسی است كه خود و فرشتگانش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریكیها به روشنایی آرند. كه خدا بر مؤمنان مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳)

http://www.tebyan.net/

بیا   دلدار  زیبایم،  دمی  با  من  به  سر  کردن

به حال بی قرار  خود،به خوش روئی نظر کردن

ندارم  بی   تو  آرامش،  بیا  آرام    جانم   باش

نمی ارزد  همه  دنیا، به یک دم بی تو سر کردن

اگر مهر و  وفا  داری،  وفا  داری  نما  بر  من

که همچون شمع می سوزم،ز دود من حذر کردن

فراقت  می کشد  ما  را، تحمل  تا  به  کی  آخر

بیاید  قاصدک  روزی، ز  حال  تو  خبر  کردن

کدامین  نقطه  می خوابی، ببویم جای خوابت را

به  دنبال  سرت  آخر، همه  عمرم  سفر کردن

وصالت  می شود  بر ما،  میسر ای نگار من؟

اگر  گردد  نمی دانم، ولی  خون  جگر  کردن

شبی در خواب خود دیدم،تو می آئی به  بالینم

در این رویا قدومت را،پر از درّ و گهر کردن

کدامین  شب تو می آئی، کدامین  لحظه عمرم؟

شود روشن دو چشم من،به سیمایت نظر کردن

تو می آئی ولی آن دم،که من خوابیده در خاکم

بگیرد   دامنت  آهم، ز آه  من   حذر    کردن

www.sharh-faragh.blogfa.com/

 

 

  

* مه س ا *

 

+نوشته شده در ساعت4 PMتوسط مهسا ( الحان ) | |

 

¯  لَیْلَةُ الْقَدر  ¯

 

إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ

 

وَمَا أَدْرَئكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ

 

 لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ

 

 تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ

 

 سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ

 

سوره مباركه قدر

 كه به منزله شرح و تفسیر آیات سوره مباركه «دخان» است،

شش ویژگى براى شب قدر مى‏شمارد:

الف. شب نزول قرآن است (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ).

ب. این شب، شبى ناشناخته است

 و این ناشناختگى به دلیل عظمت آن شب است ( وَ ما أَدْراكَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ).

ج. شب قدر از هزار ماه بهتر است. (لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ).

د. در این شب مبارك، ملائكه و روح با اجازه پروردگار عالمیان نازل مى‏شوند

 (تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ)

و روایات تصریح دارند كه آنها بر قلب امام هر زمان نازل مى‏شوند.

ه. این نزول براى تحقق هر امرى است كه در سوره «دخان» بدان اشاره رفت

 (مِنْ كُلِّ أَمْرٍ) و این نزول - كه مساوى با رحمت خاصه الهى

 ‏بر مومنان شب زنده‌دار است - تا طلوع فجر ادامه دارد

 (سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ).

و. شب قدر، شب تقدیر و اندازه‏گیرى است؛

 زیرا در این سوره - كه تنها پنج آیه دارد - سه بار «لیلة القدر» تكرار

 شده است و این نشانه اهتمام ویژه قرآن به

 مسئله اندازه‏گیرى در آن شب خاص است.

 

 

 

سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ

 الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ 

 سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ

 الْغَوْثَ الْغَوْثَ

صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ

 وَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ

یا ذَاالْجَلالِ وَالاْکْرامِ یا ارْحَمَ الرّاحِمینَ

 

 

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی      

                                     آن شب قدر که این تازه براتم دادند

( خواجه شمس الدین حافظ شیرازی )

 

 

شب قدر ، شبی که حضور ملائک در جای جای هستی محسوس است

و مرز میان لاهوتیان و عالم ناسوت به اذن باری تعالی برداشته می شود

شبی که راهی از خاک به درگاه حق گشوده می شود

 و غایت لطف و کرم خداوندی درین ساعات باشکوه نمایان می گردد .

شب قدر است ، شبی که می توانی لبریز شوی از رحمت ، اشتیاق و مهر .

خداوندا ، باز هم شور وصل در جانم بلوا می کند

باز هم عاشقانه می خوانمت ، پروردگارا ، امشب رحمانیت تو را احساس

می کنم ، حضوری عمیق تر از همیشه

سُبحانکَ یا لا اِلهَ اِلاّ انت .

عاشق تر از همیشه : بنده گناهکار و نادمت :

مه س ا

 

+نوشته شده در ساعت10 PMتوسط مهسا ( الحان ) | |

ای عقل تو به باشی در دانش و در بینشَ

 

 یا آنکه بهر لحظه صد عقل و نظر سازد

 

 

خدایا ،

تو بی نیازی هستی که نیاز نیازمندان را از خود ایشان بهتر میشناسی

 

یاریمان کن آن قدر شجاعت به خرج دهیم که روی نیاز بر نیازمندان  نیاوریم

 

.  یاریمان کن آن قدر صبور باشیم که در هر لحظه از اندوهمان حکیم بودنت را

 

 در یاد داشته باشیم و بدانیم دستان مهربانی پشتیبان همیشگی ما هستند که گاه به

 

 آن ها بی اعتماد می شویم اما آن ها رهایمان نمی کنند

 

مه س ا

 

اندر آ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست

 

تا خیالت در نیاید پای کوبان چاره نیست

 

ابر رحمت هر سحرگه می ببارد آن ز توست

 

 

وین دل گریان من جز کودک گهواره نیست

 

حضرت مولانا

 

 

سوره النور, آيه ۴۱
آيا ندانسته‏اى كه هر كه [و هرچه] در آسمانها و زمين است

 براى خدا تسبيح مى‏گويند

و پرندگان [نيز] در حالى كه درآسمان پر گشوده‏اند [تسبيح او مى‏گويند]

همه ستايش و نيايش خود را مى‏دانند و خدا به آنچه مى‏كنند داناست

 

  بسم الله الرحمن الرحیم

 

    ای آن  که گره کارهای فرو بسته به سر انگشت تو گشوده میشود،

 

 و ای آن که سختی دشواری ها با تو آسان میگردد.

 

 و ای آن که راه گریز به سوی رهایی و آسودگی  را از تو باید خواست .

 

سختی ها به قدرت تو به نرمی گرایند

 

 و به لطف تو اسباب کارها فراهم آیند فرمان الاهی به

 

نیروی تو به انجام رسد و چیزها ، به اراده تو موجود شوند .

 

    و خواست تو را ، بی آن که بگویی ، فرمان برند ،

 

 و از آنچه خواست تو نیست ، بی آن که بگویی ،  رو بگردانند

 

     تویی آن که در کارهای مهم بخوانندش ،

 

 و در ناگواریها بدو  پناه  برند هیچ بلایی از ما

 

بر نگردد مگر تو آن بلا را بگردانی

 

 و هیچ اندوهی بر طرف نشود مگر تو آن را از دل برانی

 

+نوشته شده در ساعت4 PMتوسط مهسا ( الحان ) | |